جزيره روياهاي آبي
عكس هاي دوران كودكيم طعم خوبي دارند...!
حــــــرف خودت یه چیـــــزه و حرف چشـــــــات چیز دیگه تو می گی دوستم نداری ، چشات می گن دروغ می گه وقتی به من خیــــره می شی با اون چشات ، از راه دور آخه چه جور باور کنم حــــــــرف تو رو ، بگو ! چه جـــــور ؟ وقتی که می بینی منو ، لبخـــــــــند می شینه رو لبات آبی می شه نگاه من ، خیــــــره که می شم تو چشات اما تا که بــــــهت می گم ، بدجوری رفتـــــــار می کنی نگاهـــــتو ، لبخنــــــــدتو ، همه رو انکــــــــار می کنی باشــــه ، فراموش می کنم حرفی که با چشـــات زدی اما چه جور یـــــــــادم بره ، وقتی که لبخــــند می زدی نمی دونــــــــــم که به کجا می کشه کار مـــــــــن و تو امیدوارم خــــــــــــــــدا خودش برسه به داد من و تــــو *** پ . ن ۱: این شعر رو حدودا ۲ ، ۳ سال پیش سرودم ! سلام دوستان. * نذار ابهت هیچ آدمی خبره ای تو رو بگیره . اون بهت می گه : " دوست عزیز ، من بیست ساله که این کارمه ! " آدم ممکنه کاری رو بیست سال تموم هم غلط انجام بده ! * عاشق و معشوقی که داشتن از هم دور می شدن ، با هم قرار می ذارن هر شب سر ساعت ده و نیم به هم دیگه فکر کنن . هیچ کدوم این کارو نمی کنن . منتهی هر دو خوشحالن که اون یکی حسابی عاشقشه ! * تا وقتی اوضاع خوبه ، معلومه که سرمایه دار آدم زحمتکشیه ، به علاوه خوبی اوضاع نشون دهنده ی اینه که اقتصاد از ابتکار عمل بخش خصوصی نمی تونه صرف نظر کنه . اما خراب شدن وضع بازار یه حادثه ی بنیادی تلقی می شه . معلومه که تاوانش رو هم همه بایست بدن ، نه اونایی که تا همین دیروز داشتن منفعت می بردن ! سرمایه دار رو از هر طرف که بندازی باز می افته رو پولت ! * تجربه ارثی نیست ، همه مجبورن تنهائی اونو کسب کنن ! * آدمیزاد برای کار کردن به دنیا اومده . اومده کارای جدی بکنه ، کارایی که وقتشو حسابی پر کنه . حالا اینکه این کار کردنا معنی و مفهومی داره یا نه ، ضرر داره یا منفعت ، کیف می ده یا نه ، اصلا فرقی نمی کنه . در کل بایست یه کاری باشه که آدم صبحا بتونه بره سروقتش ، وگرنه زندگی بی هدف می شه ! اگه مثلا یه روز تعطیل باشه اون وقت آدما می شینن دور هم ، نمی دونن چه جوری باید وقتشونو پر کنن . توشون خالیه ، بیرونم که خبری نیست ! چی کار میشه کرد ؟ می شینن یه گوشه و چرت می زنن و منتظر روز بعد می شن . انقلاب آلمان سر همینا شکست خورد چون مردم وقت نداشتن انقلاب کنن ، آخه می رفتن سر کار ! * آدمیزاد واقعا موجودیه که همیشه موقع صحبت ، گوشش جای دیگه ایه . اگه آدم عاقلی باشه ، حقشه که این کار رو بکنه . آخه فقط به ندرت حرف حسابی از دهن کسی در می آد . چیزی که آدما با کمال میل بهش گوش می دن وعده و وعیده ، تملق و چاپلوسیه ، تعریف و تمجیده . صلاحه آدم همیشه سه درجه از حدی که خودش ممکن می دونه چاپلوسی کردناش رو غلیظ تر کنه ! * جنگ در نهایت یعنی آدم کشی مجاز ! و یک داستان کوتاه از کتابش هم براتون می نویسم : یه میلیاردر آمریکائی تصادف می کنه ، یک چشمش رو از دست می ده . می ده براش یه چشم مصنوعی درست می کنن. روز اولی که بر می گرده دفتر کارش ، از منشی اش می پرسه : " حالا اگه می تونی بگو ببینم کدوم چشمم شیشه ایه ؟ " منشی یه لحظه بهش نیگا می کنه و می گه : " چشم چپتون قربان ." میلیاردره می گه : " عجب ! از کجا فهمیدی ؟ " منشی می گه : " آخه توی چشم چپتون هنوز ذره ای احساس دیده می شه ." خب ، می دونم طولانی شد . ببخشید! ولی واقعاً دلم می خواست بعضی از گفته هاشو اینجا براتون بنویسم . آخه حقایق رو خیلی جالب بیان کرده ! سعی می کنم پستهای بعدیم کوتاه تر باشه ! همیشه میگن : " بخند ، تا دنیا به رویت بخندد ! " این یک ضرب المثل قدیمیه و حقیقت داره ! من هم به این نتیجه رسیدم تا وقتی می خندی و شادی ، تا وقتی دنیا رو با نگاه زیبای درونت می بینی ، تا وقتی کوه مشکلات رو برا خودت کاه می کنی و توکلت به خداست و باور داری که در هر کارش یک مصلحتی وجود داره برای تو که اشرف مخلوقاتشی ، تا وقتی امید داری و هر قدر هم درد توی قلبت و دنیایی بار سختی ها و مشکلات روی شونه هات باشه ، باز به روی دنیا می خندی ، بدون که دنیا هم به روت می خنده و تمام این سختیها و کوه مشکلات ، یکدفعه از جلوی پات ناپدید می شه و هر چی خوبی و خیر و شادی هست ، به سمت خودت جذب می کنی ! پس ، همیشه بخند تا دنیا ، همیشه به رویت بخندد ! سال گذشته ، برای اولین بار دعوتم کردی و من که سالها در انتظار دیدارت بودم ، از شوق دیدارت در پوست خود نمی گنجیدم و صبر کردن برایم سخت بود ! به شَهرت که رسیدم ، مدام با چشمانم جستجویت می کردم و بالاخره یافتمت ! پر شکوه و با عظمت ، همانطور که شنیده بودم ! دیدنت آرامشی به وجودم بخشید که هیچگاه فراموش نخواهم کرد ! اشک از چشمانم سرازیر می شد و پشت پرده ای از اشک به تماشایت نشسته بودم ! دنیایی حرف برای گفتن با تو درون این دل حمل می کردم ، اما نمی دانم چرا همه چیز از یادم رفت وقتی نگاهم با نگاهت تلاقی کرد ! فقط اشک هایم بودند که با سرازیر شدنشان ، دلتنگیهایم را به رخت می کشیدند ! من که تا به حال ندیده بودمت ، اما آنقدر از مهربانی و وفاداری و بزرگیت شنیده بودم که شیفته ات گشتم و در انتظار دعوتت نشستم تا اینکه دعوتم کردی و دیوانه وار به سویت پر کشیدم تا بگویم : دل تنهامو آوردم با یک دنیا دلخوشی کمتر از آهو که نیستم ، میشه ضامنم بشی ؟ اومدم تا کفترهای پا پرت رو دون بدم دلمو رو دست بگیرم تا بهت نشون بدم ساعتها مقابلت نشستم و با چشمانی اشکبار و دردمند خیره خیره نگاهت کردم ، چون از دیدارت سیر نمی شدم ! ساعتها رضا رضا گفتم و دستان نیازمندم را به سویت دراز کردم . اما چه می توان کرد وقتی که ثانیه ها با سرعت می گذرند و وقتت به اتمام می رسد و چاره ای جز بازگشت نداری و دوباره انتظار و انتظار و انتظار ... ! حالا یک سال و نیم است که در انتظار پاسخت هستم . هنوز نا امید نشده ام و با تعریفاتی که از بزرگی و مهر و وفایت شنیده ام می دانم که پاسخم را خواهی داد ! شاید این جمعه انتظارم را به پایان برسانی ! نا امیدم مکن ! من باز هم به انتظار می نشینم و آنقدر می نشینم تا نوبتم شود ! مگر سالها در انتظار دعوتت ننشستم ؟! باز هم می نشینم ، اینبار در انتظار اجابتت ! اگر چه ، دستم به دستت نمی رسد ، اما دلم این روزها به سوی تو پر کشیده و همچنان نامت را که می شنوم اشکهایم سرازیر می شوند ! چرا پاسخم را نمی دهی ؟ امام رضا ، هنوز چشم انتظارم ! *** پ . ن 1 : میلاد امام رضا رو به همتون تبریک می گم و امیدوارم این جمعه ، انتظار همگیمون به اتمام برسه و حاجت روا بشیم ! حتما ً جوابمون رو می ده ! خیلی سرش شلوغه ، اما حافظه خوبی داره ! فراموشمون نکرده ! مطمئنم ! سلام دوستان نازنینم. حال و احوالتون که انشاالله خوبه و دماغها همه چاقه چاق ! امروز تصمیم گرفتم یه سری از کتابهائی رو که خوندم و واقعاً دوستشون داشتم و برام لذت بخش و مفید بودند رو بهتون معرفی کنم که اگر فرصت داشتید و تونستید ، حتماً تهیه کنید و بخونید ! نیز که من خیلی بچه کتابخونی ام 1: اولین کتاب " سینوهه ( پزشک مخصوص فرعون ) " ترجمه : میکا والتاری که این کتاب رو آقای ذبیح الله منصوری به زبان فارسی ترجمه کردن و شاید مترجمهای دیگری هم داشته باشه که من خبر ندارم ، کتابیه که من اخیراًً به سفارش خیلیها تهیش کردم و خوندم و واقعاً عالی بود و به شما هم پیشنهاد می کنم که حتماً بخونیدش ! این کتاب سرگذشت پزشک مخصوص فرعون آخناتون می باشد و بسیار سرگذشت جالب و مهیج و در عین حال غم انگیزی است و کلی با فرهنگ و نوع زندگی آدمها در آن زمان آشنائی پیدا می کنید . حتماً بخونیدش ! 2: " شما که غریبه نیستید " نوشته : هوشنگ مرادی کرمانی و نشر : معین ، این کتاب هم بسیار عالی بود و سرگذشت خود نویسندست ! من که واقعاً دوستش داشتم و جدیداً به شدت به خوندن سرگذشت آدمها علاقه مند شدم ! از دیگر کتابهای این نویسنده خوب که نوشته هاش بسیار ساده و روان و دوست داشتنیه و در عین حال طنزآلود و من خوانده ام ، اینهاست : "بچه های قالیبافخانه" خیلی غم انگیزه ، " لبخند انار" ، " مشت بر پوست " ، " مربای شیرین " ، " مثل ماه شب چهارده " خیلی خنده داره 3: " در جستجوی معنا " نوشته : ویکتور فرانکل که سرگذشت خودشه ! 4: " عطر سنبل ، عطر کاج " نوشته: فیروزه جزایری دوما که این کتاب هم باز سرگذشت خود نویسندست و کاملا طنزه ، خط به خط این کتاب رو که بخونید باید از خنده ولو بشید روی زمین 5: "جاناتان مرغ دریائی " نوشته: ریچارد باخ . 6: " در تکاپوی معنا " نوشته : ترینا پالاس . 7: " بارون درخت نشین " نوشته : ایتالو کالوینو ، این کتاب یه کتاب قدیمیه و نمی دونم که الان هم هست یا نه ولی خیلی جالبه و امیدوارم که بتونید پیداش کنید ! راجع به نام کتاب هم باید بگم که منظور از بارون ، باران نیست که می باره بلکه بارون لقبی است که در گذشته خانواده های بزرگ و برجسته در کشور ایتالیا به مردانشان نسبت می دادند و احتمالا در فرانسه هم استفاده می شده ، البته دقیق نمی دونم ! بگذریم ، این کتاب سرگذشت پسری از یک خانواده بزرگ ایتالیائیه که در نوجوانی بر اثر یکسری اختلاف ها و جرو بحث های خانوادگی از خونه میزنه بیرون و به بالای درخت می ره و برای همیشه همانجا بالای درخت ساکن میشه و دیگه هیچوقت پا روی زمین نمیزاره ، حتی بعد از مرگش ! خیلی جـــــــــــــــــــــــــــــــــالبه ! 8: " غیر ممکن ، ممکن است " نوشته : ژوزف مورفی و " اتوبوس شماره 9 به مقصد بهشت " نوشته : لئو بوسکالیا ، این دو کتاب هم قدیمی هستند و امیدوارم که بتونید پیداشون کنید ! 9: کتابهای شعر و داستانهای کوتاه شل سیلور استاین رو هم فراموش نکنید ، همینطور کتابهای دلنشین نادر ابراهیمی ! دیگه چیزی یادم نمی آد موفق باشید دوستان و همیشه کتابخوان بمانید ! پ . ن ۱: بابا ، کتاب معرفی کنید دیگه ، منتظرما ! ![]()
خوبین که انشاالله ؟ چه خبرا ؟منم خوبم و دیشب یه کتاب جدید رو شروع کردم به خوندن و به نظرم واقعا کتاب جالب و دوست داشتنی ایه و کمی هم درون مایه طنز داره. حالا پیش خودتون می گید "اینم که چقدر کتاب معرفی می کنه ! بیکاره ها !" اما راستش دلم نیومد معرفیش نکنم ، آخه خیلی ازش خوشم اومد و تصمیم گرفتم اگه باز از کتابای این نویسنده دیدم بخرم و بخونم . اسمش اینه " بعضی ها هیچوقت نمی فهمن ! " اثر نویسنده آلمانی کورت توخولسکی و توسط زنده یاد دکتر محمد حسین عضدانلو ترجمه شده و چاپ پنجمش هم هست ! باور کنید از خوندش لذت می برید ! حدود 100 صفحست که من دیشب بیشترشو خوندم ! می خوام یه مقدار از مطالب و به قول خود نویسنده ، خرده کلام های نویسنده رو براتون بنویسم : ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امیدوارم از این کتاب خوشتون بیاد دوستان عزیز! مواظب خودتون باشید که یه وقت سرما نخورید یا خدایی نکرده آنفولانزای خوکی نگیرید
! مواظب قلبهای بزرگ و مهربون و احساسات قشنگتون هم باشید !
![]()
و از عنفوان نوجوانی که چه عرض کنم از کودکی سرم تو کتاب بود و هر چی می خوندم سیر نمی شدم
و از اونجائی که حافظم خیلی قویه ماشاالله ، اسم خیلی از کتابها یادم نمی آد یا اسم نویسندشون ، ولی اونهائی که یادمه براتون می نویسم !
، " نه تر و نه خشک " ، اینها کتابهائیست که من خوندم !![]()
!
! باز اگر در آینده کتاب خوبی خوندم یا اسم کتابی یادم اومد حتماً معرفی می کنم ! شما هم فراموش نکنید که کتابهائی رو که خوندید و دوست داشتید ، معرفی کنید تا ما هم بخریم و بخونیم و لذت ببریم !![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


