جزيره روياهاي آبي
عكس هاي دوران كودكيم طعم خوبي دارند...!
سلامی گرم خدمت تمام شما دوستان نازنینم . امیدوارم حال و احوال همگیتون خوب ِ خوب باشه و سرحال و شاداب باشید ! وقت رفتن رسیده ، رفتن به مرخصی ! و اما قبل رفتن یکسری مطلب زیبا و جالب درباره "لبخند و خنده" داشتم که حدوداً یکی دوسال پیش از اینترنت گرفته بودم . منتخبی از زیباترینهاشو براتون ترجمه کردم ، چون جالب و آموزنده بودند و نوشتم تا بخونید و استفاده کنید و انشاالله که از خوندنشون لذت ببرید و همچنان لبخند بزنید : ۱. " لبخند زدن مُسریه ، مثل آنفولانزا که میگیری / امروز که کسی به من لبخند زد ، من هم ناخودآگاه لبخند زدم ! من درباره آن لبخند فکر کردم و ارزش آن را درک کردم / یک لبخند ساده ، مانند لبخند من ، می تونه دورتادور زمین گردش کنه ! پس اگر زمانی احساس کردی که می خوای لبخند بزنی ، جلوی لبخندت رو نگیر / بزار اون به سرعت واگیر پیدا کنه و به تمام جهان سرایت کنه ! " ۲. " تمام انسانها به یک زبان ، لبخند می زنند ! " ۳. " لبخند تو می تونه تمام جهان رو روشن کنه ! " ۴. " لبخند تو می تونه قلب انسانها رو ذوب کنه ! " ۵. " خوشا به حال آنان که به خودشان لبخند می زنند ! آنها هیچگاه جذابیت خود را از دست نخواهند داد ! " ۶. " لبخند یک کودک ، همچون پرتوی درخشان از نور خورشید ، در یک روز ابری است ! " ۷. " اخم نکن ! چون هیچگاه نخواهی فهمید که چه کسانی عاشق لبخند تو می شوند ! " ۸. " اگر حتی دلیلی برای خندیدن نداشتی ، برای اعتبار و آبرویت ، بخند ! " ۹. " هر لبخند ، یک روز تو را جوانتر می سازد ! " ( ضرب المثل چینی ) ۱۰. " فقط یکبار خندیدن در یک روز ، می تواند تمام غمهایت را از بین ببرد ! " ۱۱. " من لبخند می زنم ، چون نمی دانم چه اتفاقی در حال افتادن است ! " ۱۲. " من هیچگاه ، صورت خندانی را ندیده ام که زیبا نباشد ! " ۱۳. " اگر تو نمی توانی لبخند بزنی ، من آن را به تو هدیه خواهم داد ! " ۱۴. " اگر قدرتی برای خندیدن نداشته باشی ، قدرتت را برای فکر کردن هم از دست خواهی داد ! " ۱۵. " همچنان لبخند بزن تا مردم متعجب شوند که چه خبر است ؟! " ۱۶. " اگر دیدی کسی به تو لبخند نمی زند ، تو به او لبخند بزن ! " ۱۷. " خندیدن ، انفجار لبخند است ! " ( ماری والد ریپ ) ۱۸. " خندیدن ، همچون پیاده روی کردن در درون است . عمر را طولانی و روح را غنی می سازد ! خندیدن ، مُسَکّنی بدون هیچگونه عوارض است ! " ( آرنولد گلاسو ) ۱۹. " خندیدن ، یک تفریح فوری است ! " ( میلتون بِرل ) ۲۰. " خندیدن ، کوتاهترین فاصله بین دو انسان است ! " ( ویکتور بِرگ ) ۲۱. " خندیدن همچون خورشیدی ، سرما را از چهره تو می زداید ! " ۲۲. " خندیدن یک کودک ، می تواند کل خانه را گرم کند ! " ۲۳. " از تمام روزهای عمرت ، روزی که نخندیدی به هدر رفته است ! " ۲۴. " تو ، فقط خودت می توانی مانع خندیدنت باشی ! " ۲۵. " مردم به لباسهای کهنه ات توجه نخواهند کرد ، اگر صورتت را با لبخند بیارائی ! " ( لی میلدِن ) ۲۶. " لبخند ، اخمی است که وارونه شده ! " ۲۷. " لبخند ، تنها زبانی است که تمام انسانها آن را درک می کنند ! " ۲۸. " قلب ، خانه روح است و لبخند همچون نوری از پشت پنجره قلب ، حضور روح را نمایان می سازد ! " ۲۹. " لبخند را ، با بخشیدن از دست نمی دهی ، آن همیشه به سوی تو باز می گردد ! " ۳۰. " لبخند ، دومین کار ارزشمندیست که می توانی با لبهایت انجام دهی ! " ۳۱. " هنگام جواب دادن به تلفن ، لبخند بزن ! کسی که پشت خط است ، آن را از صدایت خواهد شنید ! " ۳۲. " زمانی را برای خندیدن در نظر بگیر ! خندیدن ، موسیقی روح است ! " ۳۳. " اگر نخندیم ، پیر می شویم ! " ۳۴. " زمانی که تو لبخند می زنی ، تمام جهان به تو لبخند می زند ! " ۳۵. " جهان ، از پشت یک لبخند ، درخشانتر به نظر می آید ! " ۳۶. " چین و چروکهای صورتت ، باید فقط زمانی نمایان شوند که لبخند می زنی ! " ( مارک توآین ) ۳۷. " تو روزی رشد کردی که برای اولین بار ، لبخندی واقعی به خودت هدیه کردی ! " ( اِِتِل باری مور ) ۳۸. " همچنان لبخند بزن ! اگر زمانی ، احساس کردی که می خواهی گریه کنی و زندگی برایت همچون محاکمه ای سخت بود بدان بالاتر از این ابرهای تیره ، آسمانی آبی و درخشان وجود دارد که اشکهایت را به لبخند تبدیل می کند ! هنگام عبور از جاده زندگی با تمام پستی ها و بلندیهایش ، به خاطر بیاور که لبخند از هزاران اخم ، با ارزش تر است ! در این جهان که همه چیز گران است ، لبخند بسیار ارزان است و زمانی که لبخندی می دهی ، لبخندی دریافت می کنی ! شادی ، در زمانهایی بر همه وارد می شود و غم همیشه ، بدون دعوت می آید و قطراتی اشک باید ریخته شوند در مدت زمانی که لبخند مخفی شده است ! زمانی که دوست تو ، غمی در صورتش دارد و مشکلات همچون کوهی در اطرافش تلنبار شده اند ، دنیا ، برایش زیباتر به نظر خواهد آمد با لبخندی که به او هدیه می کنی ! " خب ، می دونم که زیادن ، ولی می تونید روزی یکدونش رو بخونید تا یادتون نره که لبخند بزنید . . . دوستتون دارم ! لبخند بزنید امروز صبح ، تو یک برنامه داشتند با یک قناد صحبت می کردند ، راجع به کارش ، راجع به زندگیش ! چیزی که برام قابل توجه بود ، این بود که ازش پرسیدن : هر روز چه قدر شیرینی می خوری ؟ اوهم با خنده و شوخی گفت: یک کیلو ، دوکیلو ، هر چقدر که بشه ! و بعد گفت : نه بابا ، شوخی کردم . روزی یکدونه هم شاید نخورم ! چون کار ما اینه و همین پخت شیرینی و بوی اون ، ما رو می گیره و میلی به خوردن شیرینی نداریم . وقتی کسی ما رو از بیرون نگاه می کنه ، مثل خودم ، قبل از اینکه اینجا مشغول شم ، از کنار یک قنادی رد می شدم می گفتم : خوش به حالشون ، حتماً کلی شیرینی می خورن ! اما الان که اینجا کار می کنم دیگه اینطوری فکر نمی کنم . حتی بچه هام هم به شیرینی علاقه ندارن . فقط شبهای عید شیرینی می برم خونه ! این حرفش من رو یاد خودمون انداخت ! خودمون و رویاهای شیرینمون ! همیشه یک رویا رو برای خودمون بزرگ و شیرین در نظر می گیریم و تو خیالمون باهاش زندگی می کنیم و مدام به این فکر می کنیم که اگه بهش برسم این کارو می کنم ، اون کارو می کنم ، اینجوری میشه ، اون جوری میشه و ... ! اما همینکه به رویای شیرینمون می رسیم و جزئی از زندگی روزمرمون میشه ، چقدر زود همه چیز یادمون میره ! گاهی انقدر تو شیرینی اون رویا غرق می شیم که دیگه شیرینیش رو احساس هم نمی کنیم ! یادمون میره اون چیزی که امروز داریم ، رویای بزرگ و شیرین و دست نیافتنی دیروزمون بوده ! مثل اون قناد ! البته اعتقادم اینه که هرقدر سختی و تلخی بیشتری رو در راه رسیدن به رویامون تحمل کنیم ، شیرینی رسیدن به اون رویا برامون شیرین تر و در عین حال با دوام تره ، یعنی مدت بیشتری طول می کشه تا به یک عادت تبدیل بشه ! خود من ، این روزا دارم طعم شیرین رسیدن به یکی از رویاهام یا آرزوهام رو ، با تمام وجود می چِشَم و احساس می کنم ! مدت زیادی برای رسیدن بهش صبر کردم و انتظار کشیدم ، بخصوص تو این یکسال گذشته ، و بالاخره زمانش رسید ! الان خیلی خوشحالم ! خیلی ! هنوز باورم نمیشه ! باورم نمیشه که بالاخره این همه صبر و انتظار به پایان رسید ! دوست ندارم برام تبدیل به یک عادت بشه ولی می دونم که بعد مدتی ناخودآگاه این اتفاق می افته و رویاها و آرزوهای دیگه ای جای اون رو در قلب و ذهنم می گیرن ! اما برام مهم تر اینه که باز هم ، برای بار چَندم ، به صبر زیاد خداوند و حکمت بزرگی که در کارهاش هست ، پی بردم ! خدا ، زمان رسیدن به این آرزو رو ، برای من ، این زمان در نظر گرفته بود ، علی رغم خواهشها و اصرارهای من در یکی ، دو سال گذشته ! و وقتی اون زمانی که خدا در نظر گرفته ، می رسه ، انگار زمین و زمان دست به دست هم می دن تا تو رو به اون آرزوت برسونن ! همه چیز راست میاد ! راهها برات هموار و درها همه به روی تو گشوده می شن! دلشوره ها و اضطرابها از بین می رن و یک آرامش خاص همه وجودتو فرا میگیره ، آرامشی که انگار خدا ، بعد از این همه صبر و انتظار ، از وجود خودش به وجودت هدیه می کنه ! آرامشی که دلت نمی خواد با تمام دنیا عوضش کنی ! شاید یه جور هدیه از طرف خداست ، بابت صبر زیاد و انتظار طولانیت ! باز هم میگم خیلی خوشحالم و امیدوارم هیچوقت فراموش نکنم که خدا فراموشم نکرده و نمی کنه ، هیچوقت آخر این هفته ، برای مدت یک ماه شاید هم یک ماه و نیم ، مجبورم ازتون خداحافظی کنم و دور باشم ، در واقع برم مرخصی *** پ.ن۱: چند روز پیش ، بعد از ۴ یا ۵ سال ، از چشم پزشک وقت گرفتم و رفتم زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد... مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.» ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست! او حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد... در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود... چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند : 1. سنگ ... پس از رها کردن ! 2. حرف ... پس از گفتن ! 3. موقعيت... پس از پایان یافتن ! 4. و زمان ... پس از گذشتن ! *** پ.ن۱: این داستان رو یکبار از اینترنت گرفتم . شاید براتون تکراری باشه ولی برای من همیشه جذاب و آموزندست ! سفر طولاني تو حقيقتي بزرگ در اين سياره وجود دارد: هر كسي كه هستي ، يا هر كاري كه انجام مي دهي زماني كه واقعاً چيزي را مي خواهي دليل آن خواسته ، از روح كائنات سرچشمه گرفته است و اين ماموريت تو در مسير زندگيت است. *** جستجوي عشق آن هنگام كه ما در پي عشق هستيم عشق نيز در پي ماست و سرانجام ما را تسخير مي كند! *** بهترين آموزگار آموزگار كيست؟ به تو خواهم گفت: او كسي نيست كه چيزي مي آموزد ، بلكه كسي است كه به دانش آموز القاء مي كند تا از استعدادهايش بهره برداري كند ، براي كشف و درک چيزي كه به تازگي آموخته ! *** تنها چيز تنها چيزي كه يك رويا را دست نيافتني مي سازد ، ترس از شكست است! *** راز زندگي راز زندگي اين است اگر هفت بار زمين خوردي هشت بار برخيزي ! *** لحظه ارزشمند ما مسافران سفري كيهاني ، سحر آميز ، گردان و رقصنده در طوفانها و گردابهاي ابدي هستيم. زندگي، جاوداني است. ما براي لحظه اي متوقف شده ايم تا با يكديگر رو در رو شويم، با هم ملاقات كنيم، به هم عشق بورزيم، و در سهم يكديگر شريك باشيم. اين لحظه ، لحظه اي بس ارزشمند است و همچون توقفي كوتاه در ميان اين سفر طولاني و ابدي است. با خدا یه قول و قراری گذاشتیم ! خدا قول داده که هر روز صبح ، وقتی که چشمامو باز می کنم و نگاهش می کنم ، همینطور که داره نگاهم می کنه ، برام دست تکون بده ، یعنی :" هواتو دارم ، خیالت راحت !" منم قول دادم که هر شب ، قبل از اینکه چشمامو ببندم ، نگاهش کنم و براش دست تکون بدم ، یعنی :" روز خیلی خوبی بود ، ممنونم که هوامو داشتی !" خدا همیشه به قولش وفا می کنه ! هر روز که چشمامو باز می کنم ، می بینم داره نگاهم می کنه و برام دست تکون می ده ! اما من ، گاهی وقتها یادم می ره که شبها قبل از بستن چشمام ، براش دست تکون بدم ! خدایا ، آنکس که تو را دارد ، چه چیز ندارد ؟ و آنکس که تو را ندارد ، چه چیز دارد ؟ *** پ.ن۱: خدا خیلی دوستمون داره ها ! پ.ن۲: دوستان گلم ، من دوباره چند روزی نیستم ! ![]()
همونطور که گفته بودم ، امروز روز رفتنمه ! برای مدت یک ماه ، شاید کمی هم بیشتر و یا کمتر !
اگه بتونم ، میام و نظرات زیباتون رو می خونم و به وبلاگهاتون سر می زنم و اگر نشد ، انشاالله بعد که برگشتم حتماً محبت هاتون رو جبران می کنم ! این مدت مرخصی برا استراحت چشمام هم خوبه
! نه ؟!
سعی می کنم زود برگردم ! فقط یه چیزی ، تو این مدت که نیستم فراموشم نکنیــــــدا
! دلم .. واقعاً .. براتون .. تنگ .. می شه ![]()
![]()
! این وبلاگ (رسپینا ) http://www.rainygirl1981.blogfa.com ، وبلاگ خواهرمه ! هر کس کار واجبی با من داشت می تونه به اون مراجعه کنه و بعد خواهرم به من منتقل می کنه ! ممنونم از همه شما دوستای گل و مهربونم به خاطر تمام محبت هاتون
! شب یلدا بهتون خوش بگذره ! میلاد مسیح هم مبارک باشه ! و اما ، ایام محرم نزدیکه ، التماس دعا دارم
! اُه ، تو این مدت چقدر مراسم هست و چه اتفاقاتی قراره بیافته و چقدر تبریک و تسلیت ! فکر کنم بد نباشه پیروزی انقلاب و 22 بهمن و ... رو هم از الان و پیشاپیش تبریک بگم ![]()
! خب ، بگذریم ، تو این مدت که نیستم ، مراقب خودتون و قلبهای مهربونتون باشید ! لبخند رو فراموش نکنید
و سعی کنید موفق باشید ! به خدا می سپُرَمِتون !
! خب لبخند بزنید دیگه
! تا نخندید نمی رم
! به جان خودم تا نخندید نمی رم
! هـــــــــــــــــــــــــــا ، دیدید خندیدید
! اینم لبخند من هدیه به شما
! اینم لبخند منفجر شدمه
!
هنوز دارید می خندید ؟! خب که چی
؟! مگه من خنده دارم ؟! نیشتو ببند
!![]()
! یادتون نره !![]()
![]()
![]()
![]()
! در اینجا می خوام از امام رضا هم یک تشکر ویژه بکنم به خاطر لطفی که در حقم کرد و بالاخره از لیست انتظارش بیرون اومدم و به درد و دل و آرزوی من هم رسیدگی کرد ، بدون هیچگونه پارتی بازی ! یک سال و نیم بود که تو لیست انتظارش بودم
!
! ولی بعدش بر میگردم و باز در خدمت دوستهای گل و مهربونم خواهم بود ! ماجرای این خداحافظی ، برمیگرده به همون آرزوم ! باید برم که کلی کار دارم ![]()
! البته گوشزد کنم که آخر هفته قراره برم ، از همین الان ولم نکنید ، برید
! انشاالله شما دوستای گلم هم ، به زودی زود ، به آرزوها و رویاهای شیرینتون دست پیدا کنید ! به خواسته هاتون برسید ! اون وقت اگه مجبور شدید یکی ، دو ماهی خداحافظی کنید و برید مرخصی اشکال نداره ! من از الان ، رضایتم رو اعلام می کنم ! تا آپ بعدی بـــــــــــــــــــــای
!
. چشمامو که معاینه کرد پرسید :" دخترم شماره عینکت چنده؟
" با خونسردی گفتم :" یکیش نیم و یکیش بیست و پنج ![]()
!" با تعجب گفت :" عینکت رو بده ببینم بابا
! " عینکم و دادم و معاینش کرد و با تعجب بیشتری گفت :" تو واقعاْ با این عینک خوب می بینی ؟ سر گیجه و حالت تهوع نداری ؟!!!" گفتم :" چرا آقای دکتر
! جدیداْ یه مقدار سرگیجه می گیرم وقتی عینک رو چشامه !
" گفت : " آخه عینکت اصلاْ شماره نداره ، فقط آستیگماست ، ولی چشمات خیلی ضعیف شده الان یکیش ۲۵/۱ و یکیش ۷۵/۰ ! من :" ![]()
!" و ادامه داد:" البته من شماره های ۱ و ۵/. رو برات تجویز می کنم !و به نور هم خیلی حساسی و اذیتت می کنه ، پس من شیشه ... ." و دکتر ادامه می داد و من برای چشمهای عزیزم غصه می خوردم که با نشستن طولانی مدت پشت کامپیوتر و مطالعه زیاد با آن عینک بدون شماره ، این بلا را به سرشان آورده ام
! خدا منو ببخشه
! چشمام هم منو ببخشن ![]()
! پیر شدیم رفت ![]()
!
![]()
![]()
اما اون هیچوقت از من نا امید نمی شه ، حتی به روی خودش هم نمیاره ! باز هم روز بعد ، وقتی چشمامو باز می کنم ، می بینم داره برام دست تکون می ده ، تازه لبخند هم می زنه !
حیف که من یکی ، گاهی وقتها این همه لطف و محبتش رو فراموش می کنم ! ![]()
خب تعطیلاته دیگه ، بخصوص که عیده ، ما هم که دَدَری !
خلاصه نیستم ، ولی سعی می کنم زود برگردم ! شما هم که سعی می کنید موفق باشید دیگه ؟!
راستی ، عیدتون هم مبارک ! پس بـــــــــــــای تا هــــــــــــای ! ![]()
| Design By : Night Skin |


