سلام دوستای خوب و با معرفتم که همیشه همراهم بودید ، چه بودم ، چه نبودم . چه بهتون سر می زدم ، چه نمی زدم . برام گفتنش سخته ولی بلاخره باید گفت ! راستش اومدم بگم که :
این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد !
دلم براتون تنگ می شه و اگر فرصت کنم بهتون سر می زنم .
برای خودم هم دل کندن ازین جزیره سخته ، خیلی سخت ! برای همین حتی دل ِ حذف کردنش رو هم ندارم ولی تصمیمیه که مدتیه گرفتم و امشب عملیش کردم . ازتون عذر می خوام که بی خبر و یکباره بود ! دلم براتون تنگ می شه ! دوستتون دارم .
+
تاريخ پنجشنبه 1390/02/22ساعت 0:50 نويسنده حنـــانه
|
نمی دانم تا کی
شب هایم به تنهائی سپری خواهند شد
و لحظه هایم
از واژه واژه ی کتابی بلند که یادگار ِ توست
سرشار خواهند بود ؟!
در ذهنم به گونه ای تو را شکل داده ام
که به مرد ِ افسانه ای ِ داستان های صحرا می مانی
همان قدر سخت
همان قدر عاشق
همان قدر که به زبان آوردن نامت
طرح ِ زیبای لبخندی را ،
از آرامشی قلبی
که از امن ِ حضوری مردانه
حتی در لحظات ِ بی حضوری ِ توست ،
بر لب های سردم می نشاند...
می خواهم این داستان بی انتها باشد
و شیرینی ِ رویای حضور ِ تو
ابدی...!
پ.ن : تُنگ برای ماهی ها تَنگ است
دنیا برای من !
دریا کجاست ؟!
قلبم دارم می میرد...
+
تاريخ دوشنبه 1390/02/05ساعت 1:34 نويسنده حنـــانه
|
در نگاهم
از نگاهت شوق ،
چون پروانه می رقصید
و در لبخندمان
شور ِ صدای کاکُلی ها بود .
چه خوش آواز می خندیدی و
از چشمه ی جوشان ِ احساست
نهال ِ خشک ِ عشق را
در صحرای قلبم آب می دادی
و من
غرق ِ حضور ِ تو
نخستین واژه های شعر آلوده ام را
در زهدان ِ ذهنم
بارور می ساختم...
پ.ن : پرنده نیستم
اما از قفس بدم می آید .
دلم می خواهد آفتاب که سر می زند
پرندگان همه از شادی بال در بیاورند
و مرا هم که خواب ِ صبحگاهی ام بی شک
دربسته و تکراری ست
بیدار کنند.
پرنده ی قفس نشین
نه با طلوع ِ آفتاب شاد می شود
نه از غروب ِ آن دلگیر...
( اثری از عباس صفاری ، کتاب ِ کبریت خیس )
+
تاريخ شنبه 1390/01/27ساعت 21:43 نويسنده حنـــانه
|
مثل ِ یه بُغـــض ِ همیشه ، توو گِلـــوم موندی و رفتی
آخرین شعری که گفتی ، توو گوشــم خوندی و رفتی
خوب می دیدم وقت ِ رفتن ، شـونه هاتو که می لرزید
مثل ِ اون دیـــــــدار ِ اول ، دلــــــــــو لرزوندی و رفتی
قدمـــــهات سبُک نبودن ، چون دلـــــت کنار ِ من موند
ولی از دلــــــــت گذشتی ، پاتو کوبـــــــوندی و رفتی
چشــــــمهای منتظرم رو ، به قـــــدم های تو دوختم
اما هرگـــــــــز برنگشتی ، دلــــــو سوزوندی و رفتی
حالا توو خـــلوت ِ شب هام ، واسه تو تـــرانه می گم
خوب می دونستی توو قلبم ، تا ابــــد موندی و رفتی
پ.ن : تا که یادت آمد
واژه از یادم رفت
لال شد ذهن و دلم
هوش را دادم رفت
+
تاريخ جمعه 1390/01/19ساعت 23:40 نويسنده حنـــانه
|
باز هم تا آمدیم حرف بزنیم
رشته کلامم را پاره کردی
و حال ِ چشمانم را پرسیدی...
هر بار ، از پشت ِ این سیمهای مخابراتی
که تنها رابط میان ِ من و تو
در امتداد ِ این فاصله ها هستند
نگران ِ حال و هوای چشمانم می شوی ،
انگار اشک هایم را می شنوی...!
***
چه شیرین نگاهم می کردی
و خوب می دانستی
لرزش ِ دلم بود که گونه هایم را
شرمگین می ساخت
وقتی ،
شانه به شانه ی هم پرواز می کردیم...
+
تاريخ سه شنبه 1390/01/09ساعت 23:13 نويسنده حنـــانه
|